درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی- لیبیدویی ایران امروز[1]
مقدمه
اگر با اتکا به بوردیو و با (سوء)استفاده از مفاهیم او جامعه را مجموعهای از میدانهای نسبتاً خودمختار به شمار آوریم که در آنها بازیگران مختلف بر اساس توزیع نابرابر سرمایهها و به مدد عادتوارههای تاریخی و بدنمند درگیر بازیهای اجتماعی میشوند، میتوان پرسید: نیروی محرک این بازیها چیست؟ چه شرایطی استمرار این بازیها را رقم میزند؟ این مقاله میکوشد با پیوندزدن جامعهشناسی استراتژیهای بوردیو با دستگاه مفهومی دلوز و گواتری، این مسئله را از زاویهای متفاوت صورتبندی کند. در این رویکرد، میل نه فقدان است، نه نیاز و نه خواست آگاهانهی یک سوژه نسبت به ابژهای معین؛ بلکه نیروی مولدی است که در نسبتهای اثرگذاری و اثرپذیری میان بدنها و پارهبدنهای پیشافردی تکوین پیدا میکند و با فعلیتیافتن همین نسبتها در قالب روابط اجتماعی تحقق مییابد؛ نسبتهایی که با فعلیتیافتن خود، تجربهی زنجیرههایی از شدتهای همبسته را ممکن میکنند. این نمودارها در منطق مولکولی خود متغیرند، اما حرکتهای استراتژیک در میدانهای اجتماعی، با تکرار نسبتهایی معین و فراهمکردن امکان تجربهی مکرر شدتهای خاص، میتوانند آنها را متصلب کنند.
از این منظر، عادتواره را نباید با نمودار میل یکی گرفت. عادتواره آمادگی تاریخی و بدنمند برای انجام حرکتهای مناسب در یک میدان کنش است؛ حرکتهایی که در روابط انضمامی، یعنی در ستیزهای استراتژیک برای حفظ، انباشت یا تبدیل سرمایهها و، در موقعیتهای فرودست، در استراتژیهای بقا، انجام میگیرند. اما همین حرکتهای استراتژیک در عین حال قالبهایی هستند که در آنها نسبتهای مولکولی معینی فعلیت مییابند و تجربهی زنجیرههایی از شدتها را موجب میشوند. از این طریق، ماشین اجتماعی نمودارهای میل را تولید نمیکند، بلکه از راه سازماندهی و تکرار حرکتهای استراتژیک، نمودارهایی را که در سطح مولکولی تکوین یافتهاند متصلب میسازد.
این چارچوب مفهومی امکان میدهد اقتصاد سیاسی ایران امروز را نه صرفاً با مفاهیمی چون تورم، رانت، فساد، تحریم، بحران تولید یا ضعف نهادی، بلکه از خلال رابطهی متقابل میان میدان، سرمایه، عادتواره، حرکت استراتژیک و نمودار میل تحلیل کنیم. گرایش سرمایه به مستغلات، طلا، ارز و داراییهای مالی، پیوند سرمایهی اقتصادی و سیاسی، گسترش کار غیررسمی، چندشغلی، مهاجرت و سایر اشکال استراتژی بقا، در این چشمانداز حرکات پراکنده و تصادفی نیستند. آنها صورتهای تاریخی و طبقاتی حرکت در میدانهایی هستند که در آنها سرمایهها «باید» حفظ، انباشت یا تبدیل شوند و کار زنده «باید» بازتولید شود.[2] مسئلهی اصلی مقاله این است که چگونه این حرکتها، در عین آنکه پاسخهای عملی بازیگران یا عاملان به موقعیتهای واقعیاند، به بازتولید میدانها ماشینهای اجتماعی کمک میکنند و چگونه، در سطحی دیگر، میتوان از امکان دگرگونی نمودارهای میل و شکلگیری روابط استراتژیک آزمونگرانه سخن گفت.
مسئله: چه چیزی ماشین اجتماعی را به حرکت درمیآورد؟
هر نظام اقتصاد سیاسی را میتوان از منظر ساختار مالکیت، مناسبات طبقاتی، نهادهای حقوقی، سیاستهای دولت یا توزیع سرمایهها مطالعه کرد. هر یک از این دیدگاهها بخشی از واقعیت را آشکار میکنند، اما هیچیک بهتنهایی توضیح نمیدهد که چگونه یک آرایش اجتماعی، حتی پس از فرسودهشدن بسیاری از اعتقادات ایدئولوژیک و مشروعیتهای رسمیاش، همچنان میتواند خود را بازتولید کند. چگونه ممکن است بسیاری از عاملان از وضع موجود ناراضی باشند، به روایتهای رسمی باور نداشته باشند و حتی آن را ناموجه بدانند، اما در همان حال حرکتهایی انجام دهند که استمرار مدارهای موجود را ممکن میکنند؟
در اینجا باید میان دو پرسش تمایز گذاشت. پرسش نخست این است که عاملان چه سرمایههایی در اختیار دارند و در میدانهای مختلف برای حفظ، افزایش یا تبدیل آنها چگونه حرکت میکنند. این همان سطحی است که جامعهشناسی استراتژیهای پییر بوردیو امکان تحلیل آن را فراهم میکند. عاملان در میدانهای اجتماعی موقعیتهای برابر ندارند؛ سرمایههای اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی به صورت نابرابر توزیع شدهاند و هر موقعیت، مجموعهای از امکانها و محدودیتها را برای حرکتهای بعدی ایجاد میکند. آنچه از بیرون ممکن است مجموعهای از انتخابهای فردی به نظر برسد، در سطح میدان بخشی از یک منطق استراتژیک است.
اما پرسش دوم به سطح دیگری تعلق دارد: چرا این حرکتهای استراتژیک برای عامل یا بازیگر بدیهی، آشنا و اغلب بینیاز از محاسبهی صریحاند؟ چرا یک صاحب سرمایهی اقتصادی در شرایط تورمی، تقریباً پیش از آنکه مسئله را به صورت یک محاسبهی نظری دربارهی سیاست پولی صورتبندی کند، «میداند» که نگهداشتن همهی دارایی به صورت پول ملی خطرناک است؟ چرا کسی که سالها در شرایط بیثباتی اقتصادی زندگی کرده، از پیش نسبت به زمین، طلا یا ارز حساسیتی دارد که دیگران فاقد آناند؟ پاسخ بوردیو در مفهوم عادتواره و «حس بازی» نهفته است. اما برای فهم اینکه چرا چنین آمادگیای صرفاً یک مجموعه قواعد رفتاری نیست و اینکه چگونه با شیوهای معین از تجربهی زندگی اجتماعی پیوند میخورد، باید سطح دیگری را نیز در نظر گرفت.
این سطح، سطح نمودارهای میل است. نه به این معنا که سوژه «میل به ملک»، «میل به طلا» یا «میل به امنیت» دارد. چنین صورتبندیای مسئله را دوباره به زبان ابژهها و خواستهای سوژه بازمیگرداند. مسئله این است که نسبتهای معینی میان بدنها و پارهبدنها، هنگامی که در روابط اجتماعی فعلیت مییابند، امکان تجربهی زنجیرههایی از شدتها را فراهم میکنند؛ و تکرار این نسبتها میتواند نمودار میل را تثبیت کند. از اینجا میتوان فهمید که چگونه یک حرکت استراتژیک، بدون اینکه خود را به «میل به ابژه» فروبکاهد، در سطح مولکولی با نحوهی شیوهی میلورزیدن پیوند پیدا میکند.
برای مثال، خرید ملک در شرایط تورمی را در نظر بگیریم. این حرکت در سطح مولار حرکتی استراتژیک برای حفظ یا افزایش سرمایهی اقتصادی است. عامل ممکن است با توجه به موقعیت خود در میدان، به این نتیجه برسد که زمین یا مسکن نسبت به پول ملی یا سرمایهگذاری تولیدی مکان مناسبتری برای نگهداری ارزش است. اما این حرکت در عین حال رابطهای انضمامی است که در آن بدنها، داراییها، پول، زمان انتظار، امکان فروش، تهدید کاهش ارزش پول و امکان سود آینده در نسبتهای مشخصی قرار میگیرند. این نسبتها میتوانند زنجیرهای از شدتها را ممکن کنند: اضطراب در برابر احتمال کاهش ارزش دارایی، فشار تصمیمگیری در برابر بیثباتی، آرامش موقت پس از خرید، امید به افزایش ارزش، و دوباره نگرانی دربارهی آینده. آنچه تکرار میشود فقط «خرید ملک» نیست؛ تجربهی یک آرایش معین از نسبتها و شدتهاست. همینجاست که تحلیل اقتصاد سیاسی میتواند با تحلیل لیبیدویی پیوند بخورد، بیآنکه یکی به دیگری فروکاسته شود.
عادتواره و حرکت در میدان
عادتواره را باید در همین سطح از تحلیل فهمید. عادتواره مجموعهای از گرایشهای تاریخی و بدنمند است که عامل را برای حرکت در یک میدان آماده میکند. این آمادگی نه مجموعهای از آموزههای آگاهانه است و نه برنامهای ذهنی که عامل پیش از هر تصمیم آن را مرور کند. عادتواره در بدن رسوب کرده است و به بازیگر امکان میدهد موقعیت را تشخیص دهد، امکانات را ببیند و حرکاتی را انجام دهد که با موقعیت او در میدان تناسب دارند.
یک صاحب سرمایهی اقتصادی را در نظر بگیریم که چند دهه در اقتصادی با تورم مزمن، بیثباتی پولی، تغییرات مکرر مقررات، تحریم و عدم اطمینان نسبت به آینده فعالیت کرده است. او ممکن است اقتصاددان نباشد و حتی نتواند منطق تصمیمهای خود را به زبان نظری توضیح دهد. اما به نحوی عملی «میداند» که نگهداشتن نقدینگی برای مدت طولانی خطرناک است؛ «میداند» که برخی داراییها در برابر تورم مقاومترند؛ «میداند» که دسترسی به اعتبار، اطلاعات و شبکههای سیاسی در بعضی موقعیتها مزیت ایجاد میکند؛ و «میداند» که گاه تبدیل سرمایه از یک شکل به شکل دیگر از خودِ تولید سود بیشتری دارد: ناگفته پیداست که در اینجا «دانستن» لزوماً به معنای داشتنِ دانش نظری نیست، بلکه معمولاً از سنخ knowing how یا مهارت عملی است. بدن اجتماعیشدهی او میدان را به این صورت «میخواند».
اما عادتواره را نباید با نمودار میل یکی گرفت. عادتواره توضیح میدهد که چرا عامل در یک موقعیت اجتماعی معین آمادگی انجام حرکتی معین را دارد؛ نمودار میل به سطح دیگری تعلق دارد و به نسبتهایی مربوط است که در اثرگذاری و اثرپذیری میان بدنها و پارهبدنها شکل میگیرند و تجربهی زنجیرههایی از شدتها را رقم میزنند. این دو میتوانند همزمان در یک رابطهی اجتماعی واحد حضور داشته باشند، اما یکی نیستند.
برای نمونه، «خرید زمین پیش از توسعهی شهری» یک حرکت استراتژیک قابل تحلیل در میدان اقتصادی است. کسی که چنین حرکتی میکند باید زمان مناسب، اطلاعات، اعتبار، منابع مالی، دسترسی نهادی و امکانهای آیندهی زمین را ارزیابی کند؛ حتی اگر این ارزیابی در سطح آگاهی صریح صورت نگیرد. این حرکت از عادتوارهی خاصی برمیآید: بدن عامل در طول حضور تاریخی خود در میدان «آموخته است» که چه چیزی را فرصت تلقی کند. اما همین رابطه میتواند با فعلیتبخشیدن به نسبتهای «تعینپذیر»، تجربهی شدتهایی معین را نیز برای او ممکن کند: احساس اینکه از دیگران جلوتر است، اضطراب دربارهی اینکه مبادا فرصت را از دست بدهد، اطمینان موقت از اینکه سرمایه در جای امنی قرار گرفته، یا انتظار شدید برای افزایش ارزش. این شدتها «هدف» حرکت نیستند و نمیتوان گفت عامل به آنها میل دارد. آنها در «قالبِ» رابطهی انضمامیِ استراتژیکی که در میدان برقرار شده، تجربه میشوند.
بهاینترتیب، حرکت استراتژیک دو بُعد دارد که باید همزمان مورد توجه قرار گیرند. از یک سو حرکتی است در میدان، و بنابراین باید با توزیع سرمایهها، موقعیت عامل و ساختار امکانهای موجود تحلیل شود. از سوی دیگر، همین حرکت انضمامی امکان فعلیتیافتن نسبتهای مولکولی خاصی را فراهم میکند. اگر این دو سطح را یکی کنیم، یا در چارچوب اقتصاد سیاسی محصور میمانیم و سطح لیبیدویی را از دست میدهیم، یا با سخن گفتن مبهم از «میل به امنیت»، «میل به سود» یا «میل به قدرت»، خودِ منطق استراتژیک میدان را حذف میکنیم.
از عادتواره تا حرکت استراتژیک
حرکت استراتژیک را نباید به معنای تصمیم آگاهانه و هدفمند فهمید. استراتژیکبودنِ حرکت از موقعیت و کارکرد آن در میدان ناشی میشود. بازیکن ماهر فوتبال لازم نیست پیش از هر حرکت مجموعهای از قواعد را در ذهن محاسبه کند؛ بدن او به واسطهی تمرین طولانی نقشهی موقعیت را «میخواند» و حرکت مناسب را انجام میدهد. اکثر ما دستکم یکبار رانندگی بدون آگاهی را تجربه کردهایم: بیآنکه حواسمان باشد پشت تمام چراغقرمزها توقف کردهایم و سایر قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت کردهایم و بدون حتا یک «خلاف» به مقصد رسیدهایم، اما هیچیک از حرکتهایمان را به خاطر نمیآوریم و نمیدانیم چگونه به مقصد رسیدهایم. منظور از آمادگی بدنمند بهمنزلهی مهمترین بعد ناخودآگاه مولار همین است.
در اقتصاد ایران، صاحب سرمایهای که در دورهی افزایش تورم ملک میخرد ممکن است صرفاً بخواهد ارزش دارایی خود را حفظ کند. اما حرکت او در سطح میدان پیامدهایی فراتر از قصد فردی او دارد. افزایش تقاضا برای داراییهای محدود، افزایش قیمت زمین و مسکن و گسترش فاصله میان دارندگان دارایی و کسانی که درآمدشان عمدتاً از فروش نیروی کار تأمین میشود، بخشی از نتایج جمعی این حرکتهاست. هر بازیگر ممکن است صرفاً در پی حل مسئلهی موقعیت خود باشد، اما تکرار همین حرکتها آرایش میدان را به گونهای بازتولید میکند که دوباره همان حرکات را محتملتر میسازد.
اینجا «حلقه»ی بازتولید اجتماعی شکل میگیرد. عامل با عادتوارهای تاریخی وارد میدان میشود؛ عادتواره امکان حرکتهایی را فراهم میکند که با موقعیت او تناسب دارند؛ این حرکتها آرایش میدان را بازتولید میکنند؛ و آرایش بازتولیدشده دوباره همان عادتواره را کارآمد و همان حرکتها را بدیهی میسازد. اما در سطح دیگری، همین تکرارهای استراتژیک امکان تجربهی مکرر نسبتها و شدتهای معینی را فراهم میکنند و از این طریق به تثبیت نمودارهای میل یاری میرسانند.
مثلاً اگر سرمایهگذاری در مسکن در یک دورهی طولانی بارها با تجربهی کاهش نسبی خطرِ از دست رفتن ارزش دارایی همراه شود، نسبتهایی که این تجربه را ممکن میکنند میتوانند بهتدریج به اجزای پایدار نمودار میل بدل شوند. در نتیجه، وضعیتهای تازه نیز از خلال همان نمودار خوانده میشوند. زمین دیگر صرفاً یک قطعه زمین نیست؛ در شبکهای از نسبتهای تثبیتشده، علاوه بر امکان سرمایهگذاری، تجربهی امنیت نسبی، انتظار سود، ترس از عقبماندن از بازار و آرامش موقت را رقم میزند.
نمودار میل محصول ماشین اجتماعی نیست. نمودار در سطح مولکولی، در نسبتهای اثرگذاری و اثرپذیری، شکل میگیرد. آنچه ماشین اجتماعی انجام میدهد این است که با سازماندهی و تکرار حرکتهای استراتژیک، برخی نسبتها را بارها و بارها در روابط انضمامی فعلیت میبخشد و از این طریق نمودارهایی را که ذاتاً متغیر و گشودهاند متصلب میکند. بنابراین، بازتولید ماشین اجتماعی فقط بازتولید نهادها و موقعیتها نیست؛ بازتولید شیوههای تثبیتشدهی تجربهی شدتها نیز هست.
سرمایهگذاری میل در اقتصاد سیاسی ایران
ویژگی مهم اقتصاد سیاسی ایران در این زمینه، ترکیب چند منطق است: وابستگی تاریخی به درآمد نفت، ضعف نسبی بسیاری از فعالیتهای تولیدی، تورم مزمن، بیثباتی پولی، تحریم، نقش گستردهی دولت و نهادهای شبهدولتی و درهمتنیدگی قدرت سیاسی و اقتصادی. ادبیات اقتصاد سیاسی ایران این وضعیت را با مفاهیمی چون اقتصاد رانتی، سرمایهداری سیاسی و اشکال ترکیبی نولیبرالیسم توضیح داده است. اهمیت این توصیفها برای بحث حاضر در آن است که نشان میدهند حرکت سرمایه در ایران صرفاً بر اساس منطق بازار تعیین نمیشود.
در چنین میدانی، سرمایهی اقتصادی میتواند به واسطهی شبکههای سیاسی به مجوز، قرارداد، اعتبار، اطلاعات یا دسترسی تبدیل شود؛ سرمایهی سیاسی میتواند به منابع اقتصادی تبدیل شود؛ و سرمایهی اجتماعی میتواند در موقعیتهایی به امکان دسترسی به هر دو یاری رساند. ازاینرو، وقتی صاحب سرمایهی اقتصادی با یک مقام دولتی، مدیر یک نهاد یا شبکهای از روابط اقتصادی ـ سیاسی ارتباط برقرار میکند، ضرورتاً از «اقتصاد» وارد «سیاست» نشده است. ممکن است دقیقاً در حال ادامهی حرکت خود در میدان انباشت سرمایهی اقتصادی باشد، اما از امکان تبدیل یک شکل سرمایه به شکل دیگر استفاده کند.
برای مثال، بنگاهی را در نظر بگیریم که فعالیت آن به واردات مواد اولیه وابسته است. در شرایط عادی، مسئلهی اصلی ممکن است قیمت خرید، فروش و هزینهی تولید باشد. اما در شرایط تحریم، محدودیت ارزی و بیثباتی مقررات، دسترسی به ارز، اعتبار، مجوز، مسیر واردات و شبکهی توزیع، به بخشی از میدان کنش اقتصادی تبدیل میشوند. صاحب بنگاه باید منابع محدود خود را میان نیازهای جاری، خرید موجودی، حفظ نقدینگی، تأمین ارز، پرداخت بدهیها و امکان ادامهی فعالیت تنظیم کند. اگر شبکهای سیاسی یا نهادی امکان دسترسی به یکی از این منابع را فراهم کند، برقراری این رابطه میتواند بخشی از حرکت استراتژیک برای حفظ یا انباشت سرمایهی اقتصادی باشد.
این وضعیت در عین حال عادتوارهای خاص ایجاد میکند. کسی که سالها در چنین میدانی فعالیت کرده است، صرفاً «دانش مقررات» کسب نمیکند، بلکه حس میکند چه زمانی باید نقدینگی را نگه دارد، چه زمانی موجودی را افزایش دهد، چه زمانی دارایی را تبدیل کند، چه کسی میتواند زودتر از دیگران به اطلاعات مفید دست یابد و کدام رابطه میتواند یک مانع اداری را به امکان اقتصادی تبدیل کند. این همان جایی است که جامعهشناسی استراتژیهای بوردیو به تحلیل اقتصاد سیاسی متصل میشود.
اما اگر این وضعیت را فقط با مفهوم عادتواره توضیح دهیم، هنوز چیزی تبیینناشده باقی میماند. زیرا این حرکات مکرر، فقط توانایی تشخیص و انجام حرکت مناسب را در بدن اجتماعیشده تثبیت نمیکنند؛ بلکه در «قالب» این حرکتها، تجربههای شدتمند معینی را نیز تکرار میکنند: فشار تصمیمگیری، اضطراب ناشی از عدم قطعیت، احساس عقبماندن یا سبقت از رقیب، آرامش موقت پس از تثبیت یک موقعیت، ترس از سقوط و انتظار برای گشایش. تکرار این وضعیتها میتواند نمودار میل را نیز متصلب کند، به گونهای که رابطه با عرصههای دیگر زندگی از خلال همان نسبتها و شدتهای آشنا شکل گیرد.
چرا مسکن در ایران فقط یک بازار نیست؟
مسکن نمونهای ممتاز برای دیدن همزمان این سطوح است. برای کسی که سرمایهی اقتصادی قابلتوجهی ندارد، خانه در درجهی نخست شرط بازتولید زندگی است. برای صاحب سرمایه، همان خانه میتواند ذخیرهی ارزش، وسیلهی کسب رانت، ابزار اجارهداری، اهرم مالی یا موضوع سوداگری باشد. تفاوت در خودِ شیء نیست؛ در موقعیت عامل در میدان و در عادتوارهای است که از خلال آن شیء را تجربه میکند.
در اقتصاد ایران، سودآوری پایینِ برخی فعالیتهای تولیدی و جذابیت نسبی ساختوساز و داراییهای ملکی، سرمایه را در دورههای مختلف به سوی زمین و مسکن سوق داده است. نتیجه فقط تغییر ترکیب داراییها نیست. هنگامی که خرید ملک به حرکت استراتژیک مسلطی تبدیل میشود، خودِ ساختار میدان نیز تغییر میکند: قیمت زمین افزایش مییابد، ورود خانوارهای فاقد سرمایه به بازار دشوارتر میشود و مالکیت ملک بیش از پیش به پیششرطی برای امنیت اقتصادی بدل میشود.
در این وضعیت، صاحب سرمایهی اقتصادی ممکن است زمین را پیش از توسعهی یک منطقه بخرد، واحدی را خالی نگه دارد، ملکی کوچکتر برای اجاره تهیه کند یا منتظر تغییر کاربری بماند. هیچیک از این حرکات لزوماً محصول یک نقشهی جامع نیست. عامل ممکن است صرفاً «فرصت» را تشخیص دهد. اما خودِ «مهارتِ» دیدن یک زمین بهمثابه فرصت، بخشی از عادتوارهی اوست.
همین موقعیت برای مستأجر معنایی کاملاً متفاوت دارد. افزایش قیمت زمین و مسکن برای او نه افزایش ذخیرهی بالقوهی سرمایه، بلکه افزایش هزینهی بازتولید زندگی است. درحالیکه صاحب ملک با افزایش قیمت دارایی، سرمایهاش را حفظ میکند یا افزایش میدهد، مستأجر ممکن است ناچار شود ساعت کار بیشتری بفروشد، چند جا کار کند، مصرف محصولات لازم برای بازتولید نیروی کارش را کاهش دهد، از تشکیل خانواده صرفنظر کند یا به محلهای ارزانتر نقلمکان کند. بنابراین، یک ساختار واحد، از خلال عادتوارهها و موقعیتهای طبقاتی متفاوت به دو مجموعهی کاملاً متفاوت از حرکتهای استراتژیک تبدیل میشود.
اما در اینجا نیز باید سطح مولار و مولکولی را از هم متمایز کرد. اجارهنشین برای حفظ زندگی خود استراتژیهای خاصی اتخاذ میکند؛ صاحب ملک برای حفظ و انباشت سرمایه حرکتهای دیگری انجام میدهد. اینها روابط انضمامی متفاوتیاند که در میدان اجتماعی سازمان یافتهاند. نسبتهای مولکولی و شدتهایی که در قالب این روابط تجربه میشوند نیز یکسان نیستند. در سطح مولار با تمایز موقعیت طبقاتی و تمایز استراتژیها سروکار داریم؛ اما در سطح مولکولی با تفاوت در نحوهی اثرگذاری و اثرپذیری بدنها و تفاوت در زنجیرههای شدت تجربهشده، مواجهیم.
استراتژی بقا: سوی دیگر همان ماشین
تحلیل سرمایهداری اگر تنها حرکت طبقات صاحب سرمایهی اقتصادی یا سایر سرمایهها را بررسی کند، نیمهی دیگر بازتولید اجتماعی را از دست میدهد. ماشین اجتماعی فقط از طریق استراتژیهای انباشت بازتولید نمیشود؛ به همان اندازه و در بسیاری از موارد بیش از آن، به استراتژیهای بقا وابسته است.
کسی که سرمایهی اقتصادی کافی برای ورود به مدارهای انباشت ندارد، ناچار است نیروی کار خود را بفروشد یا منابع محدود موجود را به شیوههای مختلف ترکیب کند. چندشغلی، کار پارهوقت، کار غیررسمی، کار پلتفرمی، قرض گرفتن از شبکهی خویشاوندی، فروش دارایی محدود، مهاجرت، کاهش مصرف و به تعویق انداختن تشکیل خانواده، در این وضعیت مجموعهای از حرکتهای استراتژیک برای بقا هستند.
در اینجا نیز مسئله «فرهنگ فقر» نیست. کارگری که همزمان در تاکسی اینترنتی کار میکند، در محل دیگری شیفت میدهد و در پایان هفته، کاری موقت میپذیرد، لزوماً مجموعهای از انتخابهای آزاد و منفرد انجام نمیدهد. موقعیت او در میدان، نداشتن سرمایهای حتی جزئی، سطح دستمزد و هزینهی بازتولید زندگی، میدان امکانهای او را محدود کردهاند. عادتوارهی بقا از خلال همین تاریخ اجتماعی شکل میگیرد و بدن را برای چنین ترکیبهایی آماده میکند.
ستیز طبقاتی در اینجا با وضوحی غیرقابل انکار قابل مشاهده است. همان تورمی که برای صاحب دارایی انگیزهای برای تبدیل پول به ملک یا طلا ایجاد میکند، برای کسی که عمدتاً حامل نیروی کار است، چیزی جز افزایش هزینهی بازتولید زندگی نیست. صاحب دارایی میتواند بخشی از ریسک را با تبدیل سرمایه از شکلی به شکل دیگر مدیریت کند؛ کسی که دارایی قابلتوجهی ندارد، بخش بزرگی از ریسک را با زمان، بدن و نیروی کار خود، با فرسایش وجود، تحمل میکند.
بنابراین، استراتژی بقا در همان ماشین اجتماعیای قرار میگیرد که استراتژی انباشت سویهی دیگر آن است. کارگر برای زندهماندن باید در تولید، توزیع، حملونقل، خدمات و بازتولید اجتماعی حضور یابد؛ حتی اگر سهم او از محصول اجتماعی برای بازتولید سادهی زندگی نیز کافی نباشد. گسترش بیثباتکاری، انعطافپذیری بازار کار و گسترش اشتغال غیررسمی را از این منظر میتوان یکی از شیوههایی دانست که ماشین اجتماعی از طریق آنها نیروی کار را در شرایط بحران همچنان در مدار بازتولید نگه میدارد.[3]
اما این همهی ماجرا نیست. بعد لیبیدویی این فرایند را نیز باید مورد توجه قرار داد. زندگیای که دائماً در معرض کمبود، بدهی، تمدید اجاره، جستوجوی شغل دوم و سوم و… نگرانی دربارهی هزینههای درمان و آموزش قرار دارد، بدن را در معرض زنجیرههایی از شدت قرار میدهد که در قالب همین روابط استراتژیک تجربه میشوند. اضطراب، فشار زمانی، امید به درآمدی که هنوز حاصل نشده، آسودگی کوتاهمدت پس از دریافت دستمزد و بازگشت دوبارهی نگرانی، فقط حالات روانی جدا از ساختار نیستند. آنها در روابط مادی معینی فعلیت مییابند که تکرارشان به تثبیت نمودارهای میل میانجامد.
رمزگذاری و اکسیوماتیزاسیون: استثمار چگونه تجربه میشود؟
ماشین اجتماعی فقط با سازماندهی مادی حرکتهای انباشت و بقا دوام نمیآورد. شرایط مادی باید به شیوهای معین تجربه شوند. اینجاست که مسئلهی رمزگذاری و اکسیوماتیزاسیون اهمیت پیدا میکند.
اگر فردی در اقتصادی زندگی کند که در آن افزایش تلاش الزاماً به بهبود موقعیت اقتصادی منجر نمیشود، ممکن است وضعیت خود را به شکلهای متفاوتی تجربه کند. در یک دستگاه اصلموضوعی، ممکن است شکست او نتیجهی کمبود استعداد یا تلاش تلقی شود؛ در دیگری، همان وضعیت میتواند به صورت پیامد تبعیض طبقاتی یا نظام مالکیت بازنمایی شود؛ و در موقعیتی دیگر، رنج اقتصادی ممکن است در قالب فداکاری برای حفظ یک مجموعهی سیاسی یا ملی تجربه شود.
در اینجا «بازنمایی» را نباید صرفاً تصویری دروغین از واقعیت دانست. کارکرد آن در سازماندهی تجربه است. درواقع ماشینهای اجتماعی بهمنزلهی ماشینهای بازنمایی، تجربه را در سطح مولار رقم میزنند: تجربهی وضعیت «بهمنزلهی …».[4] کارگری که نمیتواند با درآمد خود مسکن تهیه کند، ممکن است وضعیت خود را بهمنزلهی شکست شخصی تجربه کند؛ اما اگر اصولموضوعهی کمکی که بهمثابه کمربند محافظ اکسیوم سرمایهی اقتصادی عمل میکنند از کار بیفتند، همان وضعیت میتواند به منزلهی پیامد مستقیم ساختار مالکیت و نحوهی توزیع سرمایهی اقتصادی تجربه شود. هنگامی که افزایش دستمزد از افزایش قیمت مسکن عقب میماند، یا تورم به صورت مداوم قدرت خرید را کاهش میدهد، اکسیوم بازار و زبان فردگرایانهی موفقیت شخصی برای سازماندهی این تجربه با محدودیت روبهرو میشود. در چنین شرایطی، اکسیومها (یا دستگاههای رمزگذاریِ) دیگری میتوانند وارد شوند. برای مثال، رنج اقتصادی ممکن است به زبان «تحمل شرایط دشوار»، «دفاع از میهن» یا «مقابله با تهدید خارجی» یا «مقاومت آخرالزمانیِ زمینهساز ظهور منجی» بازرمزگذاری شود.
این بازرمزگذاری به معنای آن نیست که فرد لزوماً به همهی گزارههای سیاسی رسمی پایبند است. ممکن است به دولت بیاعتماد باشد اما در عین حال، رنج اقتصادی خود را در چارچوب تهدید خارجی تجربه کند. این دو موضع متناقض نیستند، زیرا یکی دربارهی مشروعیت سیاسی و دیگری دربارهی سازمانیافتگی تجربهی یک وضعیت مادی است.
چرا بیاعتقادی به ایدئولوژی رسمی الزاماً ماشین را متوقف نمیکند؟
از همینجا میتوان به مسئلهای رسید که نظریههای سادهی ایدئولوژی بهسختی توضیح میدهند. اگر بازتولید ماشین اجتماعی به اعتقاد آگاهانهی افراد به ایدئولوژی رسمی وابسته باشد، با از میان رفتن این اعتقاد باید ماشین نیز متوقف شود. اما چنین نیست.
کارمند بانکی ممکن است هیچ اعتماد و اعتقادی به ایدئولوژی رسمی نداشته باشد، اما وام ثبت میکند، حساب باز میکند، قسط دریافت میکند و انتقال پول انجام میدهد. کارگر ممکن است وعدههای عدالت اجتماعی را باور نداشته باشد و شعارهای مربوط به عزت و کرامت کارگر را به سخره گیرد، اما همچنان نیروی کار خود را میفروشد. صاحب سرمایه ممکن است از فساد و مداخلهی سیاسی بیزار باشد، اما برای حفظ موقعیت اقتصادی خود در شبکههای موجود حرکت کند.
بنابراین، آنچه ماشین را بازتولید میکند، نه اعتقاد آگاهانه، بلکه حرکتهای استراتژیکی است که عاملان برای حفظ سرمایه، تبدیل آن، یا بازتولید زندگی خود آماده یا ناگزیر از انجام آنها هستند. این حرکتها در سطح مولار به مدارهای ماشین متصلاند؛ و تکرار آنها در عین حال میتواند نسبتها و شدتهایی معین را در سطح مولکولی تثبیت کند.
از همین رو ممکن است فرد همزمان از فساد، تبعیض، تورم یا بیعدالتی متنفر باشد و در همان حال دقیقاً آن حرکتهایی را انجام دهد که استمرار مناسبات موجود را ممکن میکنند. تناقض اصلی در آگاهی فرد نیست. فرد در موقعیتی واقعی قرار گرفته که حرکتهای خاصی برای او ممکن، ضروری یا کمهزینهتر از حرکتهای دیگرند.
بحران تولید و چرخش سرمایه به سوی دارایی
از این منظر، چرخش سرمایه در ایران به سوی زمین و مستغلات، طلا، ارز و دیگر اشکال دارایی را نباید مجموعهای از رفتارهای سوداگرانهی جدا از ساختار دانست. این چرخش حاصل موقعیتی است که در آن نسبت سود، ریسک و امکان حفظ ارزش در بخشهای مختلف اقتصاد به شکلی نامتوازن سازمان یافته است.
اقتصادی که تولید صنعتی در آن با محدودیت سرمایهگذاری، عدم اطمینان، تحریم، هزینهی بالای سرمایه و نوسانهای شدید روبهروست، برای صاحب سرمایه میدانی متفاوت از میدان کنشهای اقتصادی در جامعهای است که توسعهی ظرفیت تولید میتواند سود پایدار ایجاد کند. در چنین شرایطی، سرمایهگذاری در داراییای که امکان افزایش قیمت آن مستقل از افزایش متناظر ظرفیت تولید وجود دارد، میتواند از منظر موقعیت عامل حرکتی کاملاً استراتژیک باشد.
نباید این حرکت را صرفاً «طمع» دانست. طمع ممکن است زبان اخلاقی توصیف باشد، اما توضیح نظری نیست. اگر ساختار میدان به گونهای سازمان یافته باشد که نگهداری دارایی از سرمایهگذاری تولیدی کمریسکتر و سودآورتر باشد، حس بازی عامل او را به سوی دارایی هدایت میکند.
اما تکرار این حرکت فقط ترکیب سرمایهها را تغییر نمیدهد. هر بار که سرمایه از تولید به دارایی منتقل میشود، همان تفاوت سودآوری را دوباره تقویت میکند. سرمایهگذاری کمتر در تولید، ضعف تولید را بازتولید میکند؛ ضعف تولید جذابیت نسبی دارایی را افزایش میدهد؛ و این جذابیت دوباره سرمایه را از تولید دور میکند.
در سطح مولکولی نیز تکرار این وضعیت میتواند نمودارهای میل را متصلب کند. تجربهی مکررِ اضطراب، انتظار، اطمینان موقت و ترس از سقوط در روابط سرمایهگذاری، بهتدریج باعث میشود فرد به گونهای از نسبتهای خاص خو گیرد؛ به این معنا که روابط تازه نیز از خلال همان نسبتها تجربه شوند. مسئله دیگر «میل به ملک» یا «میل به پول» نیست. مسئله، تثبیت شیوهای از نسبتبرقرارکردن و تجربهکردن شدتهاست که بارها در روابط استراتژیک انباشت فعلیت یافته است.
ایران امروز: ماشین اجتماعی بدون نیاز به یک سوژهی واحد
این چارچوب امکان میدهد از دوگانهی سادهی ساختار و عاملیت نیز عبور کنیم. اگر همهچیز را به ساختار نسبت دهیم، عاملان به حاملان منفعل روابط تبدیل میشوند؛ اگر همهچیز را به انتخابهای فردی نسبت دهیم، ساختارهای انباشت و سلطه ناپدید میشوند. مفهوم عادتواره نشان میدهد که ساختارهای میدان چگونه در بدن تاریخیِ عامل رسوب میکنند و حرکتهای مناسب را ممکن میسازند؛ مفهوم نمودار میل نشان میدهد که این حرکتها چگونه با سطح دیگری از نسبتهای اثرگذاری و اثرپذیری و تجربهی شدتها پیوند میخورند.
ماشین اجتماعی ایران امروز برای ادامهی کار خود به یک سوژهی واحد، آگاهی مشترک یا اعتقاد ایدئولوژیک واحد نیاز ندارد. صاحب سرمایهی اقتصادی برای حفظ یا افزایش ارزش داراییاش حرکت میکند؛ کارگر برای تأمین زندگی چند شغل دارد؛ جوان تحصیلکرده مهاجرت را راهی برای تغییر موقعیت خود میبیند؛ خانوار متوسط بخشی از پسانداز یا دارایی خود را به ارز یا طلا تبدیل میکند؛ مستأجر بیثباتکار ساعات کار خود را افزایش میدهد؛ بنگاه نیروی کار غیررسمی و خارج از شمول قانون کار استخدام میکند؛ و فرد برخوردار از سرمایهی سیاسی میکوشد آن را به فرصت اقتصادی تبدیل کند.
هیچیک لزوماً قصد و ارادهی بازتولید «نظام» را ندارند. بسیاری حتی خواهان تغییر آناند. اما تا زمانی که حرکتهای آنها در مدارهای موجودِ حفظ، انباشت، تبدیل سرمایه و بازتولید زندگی قرار میگیرد، همین حرکتها میتوانند به بازتولید ماشین کمک کنند.
این نکته را میتوان در سطح دیگری نیز دید. وقتی یک خانوار در واکنش به تورم به خرید طلا روی میآورد، تصمیم آن خانواده را نمیتوان به «فرهنگ طلا» تقلیل داد. این حرکت پاسخ استراتژیک به موقعیت میدان است. اما وقتی میلیونها حرکت مشابه تکرار میشود، طلا، ارز، مسکن و سایر داراییها در شبکهای از روابط قرار میگیرند که خودِ میدان اقتصادی را دگرگون میکند. در همان حال، تجربهی تکرارشوندهی هراس مدامِ «چه خواهد شد؟»، جستوجوی پوشش در برابر تورم و آسودگی موقت پس از تبدیل دارایی، میتواند در سطح مولکولی نیز بر تثبیت و تصلب نمودارهای میل اثر بگذارد.
از این دیدگاه، بازتولید اجتماعی صرفاً تکرار ساختارها نیست. تداوم ماشین وابسته به تکرار حرکتهایی است که عاملان از خلال عادتوارههای خود در موقعیتهای مشخص انجام میدهند؛ و تداوم این حرکتها، در سطحی دیگر، به تکرار نسبتها و شدتهایی کمک میکند که نمودارهای میل را متصلب میسازند.
از نقد ایدئولوژی به تحلیل سرمایهگذاری میل
بر اساس این رویکرد، مسئلهی اصلی دیگر این نیست که چرا افراد به ایدئولوژی حاکم باور دارند. پرسش این است که چگونه عاملان در میدانهای تاریخی و طبقاتی خود برای حفظ، انباشت، تبدیل سرمایه یا بقا حرکت میکنند و چگونه تکرار این حرکتها به تثبیت نمودار میل میانجامد.
اگر استثمار فقط با آگاهی کاذب و «فریب» توضیح داده شود، رفع آگاهی کاذب و افشای «فریب» باید برای پایان استثمار کافی باشد. کارگر میداند که دستمزد ماهانهاش از پول «توجیبی» روزانهی «ریچکیدز» هم کمتر است ولی همچنان ناچار است ساعات بیشتری کار کند و در انتخابات به سیاستمدارانی رأی میدهد که مخالف اخذ مالیات از سرمایههای بزرگ و افزایش هزینههای انتقالیاند. صاحب سرمایه فساد را محکوم میکند و همچنان برای حفظ سرمایهی خود در شبکههای سیاسی موجود حرکت میکند. خانوار طبقهی متوسط از وضعیت اقتصادی ناراضی است و حتا ضرورت تغییر را احساس میکند، ولی همچنان برای مقابله با تورم همان حرکاتی را انجام میدهد که مدارهای موجود سرمایهی مالی را تقویت میکنند.
در نتیجه، رهایی را نمیتوان صرفاً با جایگزینکردن یک بازنمایی با بازنمایی دیگر توضیح داد. مسئله در سطح عمیقتر، امکان دگرگونی روابطی است که حرکتهای اجتماعی را سازمان میدهند و امکان تجربهی نسبتها و شدتهای دیگری را فراهم میکنند. این سخن به معنای یافتن «رابطهای پنهان» درون هر رابطهی استراتژیک نیست. مسئلهی دگرگونی از جایی آغاز میشود که روابطی دیگر به شیوهای آزمونگرانه کشف و ابداع شوند: روابطی که هدف استراتژیکشان نه حفظ و انباشت و تبدیل سرمایه و نه بقا، بلکه ساختن سطحی از همسازی میان جریانهای میل باشد.
این امکان تنها در صورتی قابل تصور است که دریابیم نمودار میل امری ذاتاً ثابت نیست. نمودار در سطح مولکولی میتواند دگرگون شود، زیرا نسبتهای اثرگذاری و اثرپذیری میتوانند تغییر کنند و با تغییر آنها زنجیرههای تازهای از شدتها میتوانند تجربه شوند. بنابراین مسئلهی رهایی را نمیتوان به ارادهی آگاهانهی سوژهای مستقل از روابط اجتماعی فروکاست. امکان رهایی را باید در روابطی جستوجو کرد که امکان آزمودن نسبتهای دیگر را فراهم میکنند.
طبقات، عادتواره و نمودارهای میل
از این منظر، طبقات اجتماعی صرفاً گروههایی با میزان متفاوت سرمایه نیستند. تمایز و ستیز طبقاتی در شیوهی حضور در میدان، در عادتوارههای متفاوت و در حرکتهای استراتژیک متفاوت نیز خود را نشان میدهد. صاحب سرمایه برای حفظ و انباشت سرمایه حرکت میکند؛ کسی که سرمایهی کافی ندارد، برای بازتولید زندگی و فروش نیروی کار خود استراتژی بقا را در پیش میگیرد.
اما نباید این تفاوت را به دو «میل طبقاتی» ساده تقلیل داد. رابطهی «طبقه» و «میل» رابطهای خطی نیست. عادتواره آمادگی بدنمند تاریخی-طبقاتی برای حرکت در میدان است؛ حرکتهای استراتژیک در روابط انضمامی این آمادگی را فعلیت میبخشند؛ و این روابط میتوانند امکان تجربهی مکرر نسبتها و شدتهایی معین را فراهم کنند. و تکرار نیز نمودار میل را تثبیت میکند. اما «میل» را نمیتوان صرفاً با استناد به موقعیت طبقه در میدان کنش اقتصادی تبیین کرد. میل زنجیرهای از شدتهای همبسته با نسبتی است که موقعیت طبقاتی و حرکتهای استراتژیکی که القا میکند میتواند آن را به فرمول «تحریک» بدنها تبدیل کند؛ طوری که بدنها در هر رابطهای در پی برقراری آن نسبت و تجربهی شدتهای همبسته با آن باشند.
از همین رو، یک نمودار میل میتواند از یک میدان اجتماعی به میدان دیگری منتقل شود، بیآنکه همان رابطهی انضمامی را با خود حمل کند. کسی که در یک موقعیت اجتماعی بارها نسبتهایی را تجربه کرده که در آنها تأیید، رقابت، اضطراب، سبقت و آسودگی موقت به یکدیگر پیوند خوردهاند، ممکن است همین زنجیره را در حوزههای دیگری نیز بازتولید کند. اما این انتقال به معنای وجود گونهای «میل به رقابت» یا «میل به سبقت» نیست. آنچه منتقل میشود شیوهای از سازمانیافتگی نسبتها و شدتهای تجربهشده است.
این نکته برای فهم بعد لیبیدویی اقتصاد سیاسی اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد که ماشین اجتماعی صرفاً افراد را برای انجام حرکات مناسب آماده نمیکند، بلکه با تکرار این حرکات، امکان میدهد برخی نمودارهای میل در بدن اجتماعیشده تثبیت شوند و سپس همان نمودارها، در روابط تازه، آرایش خاصی از شدتها را بازتولید کنند.
از اقتصاد پیشاجنگی به اقتصاد جنگی: دگرگونی میدانهای سرمایهگذاری میل
تحلیل اقتصاد ایران تا پیش از جنگ بر میدانی استوار بود که در آن تورم مزمن، بیثباتی پولی، تحریم، ضعف سودآوری بسیاری از فعالیتهای تولیدی و درهمتنیدگی قدرت سیاسی و اقتصادی، حرکت سرمایه را به سوی حفظ ارزش، دارایی، رانت و تبدیل سرمایه سوق میداد. جنگ دوازدهروزه و سپس جنگ چهلروزه این میدان را صرفاً تشدید نکردند؛ بخشی از مختصات آن را تغییر دادند.
پیش از جنگ، مسئلهی اصلی برای بسیاری از صاحبان سرمایه این بود که سرمایه در چه شکلی نگهداری شود تا از فرسایش پولی و ریسک اقتصادی مصون بماند. در وضعیت جنگی، مسئله یک گام به عقب میرود: پیش از حفظ یا افزایش سرمایه، باید امکان تداوم گردش آن حفظ شود.
ازاینرو، همان عادتوارهای که پیش از جنگ صاحب سرمایه را به ملک، طلا یا ارز سوق میداد، اکنون میتواند حساسیت بیشتری نسبت به نقدشوندگی، دسترسی به ارز، امنیت دارایی، امکان انتقال سرمایه، مسیرهای توزیع و استمرار فعالیت اقتصادی ایجاد کند. این دگرگونی را نباید به تغییر «میل» به یک ابژهی تازه تعبیر کرد. میدان تغییر کرده است و در نتیجه، حرکات استراتژیک «درست» یا «مناسب» نیز تغییر کردهاند.
در سوی دیگر، برای طبقات فاقد سرمایه، جنگ مسئلهی بقا را تشدید میکند. اگر پیش از جنگ استراتژی بقا بر جبران کاهش قدرت خرید، چندشغلی، کار غیررسمی و کاهش هزینههای زندگی تمرکز داشت، در شرایط جنگی استمرار اشتغال، امنیت مسکن، دسترسی به کالاهای ضروری و ثبات درآمد اهمیت بیشتری پیدا میکند. کسی که سرمایهای برای انتقال و تبدیل ندارد، بخش بزرگی از ریسک را با بدن، زمان و نیروی کار خود تحمل میکند، و هم ازاینرو، «فرسایش وجود» او شتاب بیشتری میگیرد.
در این شرایط، حرکتهای استراتژیک هر دو طبقه تغییر میکنند، اما به شیوهای نابرابر. صاحب سرمایه میتواند بخشی از ریسک را با تبدیل دارایی یا تغییر موقعیت جغرافیایی مدیریت کند؛ صاحب نیروی کار عمدتاً باید با افزایش کار، کاهش مصرف یا اتکا به شبکههای اجتماعی محدود خود واکنش نشان دهد و در تلاش برای زندهماندن وجود خود را با شتاب بیشتری بفرساید.
در عین حال، جنگ میتواند در سطح بازنمایی نیز اکسیومها و/یا رمزهای تازهای ایجاد کند: امنیت و بقا. رنج اقتصادی میتواند به زبان «تحمل شرایط جنگی» بازرمزگذاری شود. اما این رمزگذاری الزاماً به معنای بازگشت اعتماد به دولت نیست. فرد میتواند نسبت به سیاست اقتصادی یا ساختار قدرت بیاعتماد بماند و در همان حال بخشی از رنج خود را در افق تهدید خارجی تجربه کند.
مذاکره در وضعیت جنگی: تغییر میدان، نه خروج از جنگ
در این چارچوب، جنگ و مذاکره را نباید دو وضعیت کاملاً منفصل دانست. مذاکره خود میتواند میدان دیگری برای حرکتهای استراتژیک باشد. بازیگران در آن بر سر حفظ، افزایش و تبدیل سرمایههای سیاسی، نظامی، اقتصادی و ژئوپلیتیک حرکت میکنند.
ظرفیت نظامی، امکان اعمال فشار اقتصادی، کنترل مسیرهای تجاری، مشروعیت داخلی و بینالمللی، توان بسیج اجتماعی و امکان بازسازی اقتصادی، همگی میتوانند به شیوههای مختلف وارد این میدان شوند. مقاومت نظامی میتواند به سرمایهی چانهزنی تبدیل شود؛ فشار اقتصادی میتواند به ابزار تحمیل امتیاز تبدیل شود؛ و امکان رفع فشار میتواند به سرمایهای سیاسی بدل شود.
به همین دلیل، دوگانهی سادهی «جنگطلبی/صلحطلبی» برای تحلیل چنین وضعیتی کافی نیست. آمادگی برای جنگ میتواند بخشی از حرکت استراتژیک در مذاکره باشد، همانگونه که مذاکره میتواند تلاشی برای تبدیل سرمایهی نظامی یا سیاسی به امکان اقتصادی باشد.
این تغییر میدان روی وضعیت داخلی نیز اثر میگذارد. صاحب سرمایهی اقتصادی نهفقط باید بداند در شرایط تورمی کجا سرمایهگذاری کند، بلکه باید امکان اختلال در گردش سرمایه را نیز در محاسبات عملی خود وارد سازد. خانوار فاقد سرمایه نیز باید احتمال اختلال در درآمد، اشتغال، عرضه و قیمتها را در استراتژی بقا لحاظ کند. بنابراین جنگ فقط فشار اقتصادی را افزایش نمیدهد، معیارهای حرکت مناسب در میدان را نیز تغییر میدهد.
اقتصاد جنگی و درهمتنیدگی اقتصاد و سیاست در ایران
جنگ این حقیقت را برجسته میکند که اقتصاد ایران را نمیتوان به میدانی مستقل از قدرت سیاسی فروکاست. نرخ ارز، تجارت خارجی، صادرات نفت، دسترسی به کانالهای مالی، واردات کالاهای اساسی، امنیت انرژی و امکان گردش سرمایه، در چنین شرایطی مستقیماً به موازنههای سیاسی و نظامی وابسته میشوند.
در این وضعیت، تصمیم دربارهی محل نگهداری سرمایه، مسیر انتقال آن، ارز مورد استفاده، تأمین کالا یا حفظ موجودی، دیگر صرفاً مسئلهی بازده اقتصادی نیست. امکان دسترسی به شبکههای سیاسی، تجاری و مالی نیز وارد میدان میشود. ازاینرو قابلیت تبدیل سرمایهها اهمیت بیشتری پیدا میکند: سرمایهی اقتصادی میتواند به سرمایهی سیاسی یا شبکهای متصل شود و سرمایهی سیاسی میتواند به منابع اقتصادی تبدیل شود.
اما آنچه در سطح مولار به صورت این جابهجاییهای سرمایهای ظاهر میشود، در سطح مولکولی صرفاً «میل به حفظ سرمایه» نیست. حرکات استراتژیک حفظ و تبدیل سرمایه، نسبتهای معینی میان بدنها، داراییها، زمان، خطر و امکان برقرار میکنند و در قالب آنها زنجیرههایی از شدتها تجربه میشوند. بحران جنگی با تغییر میدان، میتواند نسبتهای پیشین را نیز دگرگون کند و از این طریق شرایط دگرگونی نمودارهای میل را فراهم آورد.
تاریخ اکنون ایران: از بازتولید به بازآرایی
اهمیت جنگ دوازدهروزه و جنگ چهلروزه برای تاریخ اکنون ایران فقط در خسارات نظامی یا اقتصادی آنها نیست. اهمیت آنها در این است که بخشی از شرایطی را که ماشین اجتماعی پیشین بر اساس آنها خود را بازتولید میکرد تغییر دادهاند. مدارهای پیشین سرمایهگذاری، استراتژیهای انباشت و شیوههای بقا ممکن است همچنان وجود داشته باشند، اما دیگر الزاماً با همان نسبت سابق میان سود، ریسک، امنیت و امکان تداوم عمل نمیکنند.
ماشین اجتماعی باید همزمان حفظ توان سیاسی و نظامی، حداقلی از بازتولید اقتصادی و استمرار زندگی اجتماعی را ممکن کند. این وضعیت فشار مضاعفی بر استراتژیهای انباشت و بقا وارد میکند.
در اینجا مفهوم «بازآرایی» دقیقتر از «تغییر کامل» است. ماشین اجتماعی هنوز از کار نیفتاده است. بسیاری از مدارهای سابق همچنان فعالاند، اما نسبت میان آنها تغییر کرده است. سرمایهدار با ریسکهای جدیدی مواجه است؛ کارگر با ناامنی بیسابقهای دستوپنجه نرم میکند؛ دولت با محدودیتهای متفاوتی روبهروست؛ و خانوارها ناگزیرند صورتهای تازهای از فشار اقتصادی را تحمل کنند.
اگر این وضعیت را فقط با زبان بحران مشروعیت یا بحران اقتصادی توصیف کنیم، بخش مهمی از تحول را نادیده گرفتهایم. مسئله این است که چگونه حرکتهای استراتژیک در میدانهای تغییریافته دوباره سازمان مییابند و چگونه همین سازمانیابی جدید بر عادتوارهها اثر میگذارد. عادتوارههای پیشین ممکن است هنوز کارآمد باشند، اما در شرایطی که میدان تغییر کرده است، برخی حرکتها دیگر همان نتیجهی گذشته را ندارند. از همینجا امکان دگرگونی عادتواره نیز پدیدار میشود.
اما این دگرگونی خودبهخود به رهایی منجر نمیشود. بحران میتواند ماشین را به سمت بازسازی مدارهای قدیمی، تشدید استراتژیهای بقا یا ایجاد شکلهای تازهای از انباشت سوق دهد. بنابراین، بحران میدانْ فینفسه رهاییبخش نیست.
نتیجهگیری: عادتواره، نمودار میل و امکان دگرگونی
تحلیل اقتصاد سیاسی ایران معاصر از خلال مفاهیم بوردیو و دلوز پرهیز از دو تقلیل را ممکن میکند. از یک سو نمیتوان حرکتهای اجتماعی را به ساختارهای اقتصادی و سیاسی فروکاست، زیرا عاملان با بدنهای اجتماعیشده، عادتوارهها و حس بازی خود در میدان حرکت میکنند. از سوی دیگر نمیتوان این حرکتها را به ترجیحات روانشناختی یا خواستهای فردی فروکاست، زیرا آنچه عامل انجام میدهد در ساختار میدان و توزیع سرمایهها جای دارد.
عادتواره در این میان آمادگی بدنمند و تاریخی-طبقاتیِ عامل برای انجام حرکتهای مناسب در میدان است. حرکت استراتژیک، تحقق این آمادگی در روابط انضمامی است: در ستیزهای استراتژیک برای حفظ، انباشت یا تبدیل سرمایهها و در استراتژیهای بقا برای بازتولید زندگی. اما همین روابط انضمامی در سطح دیگری امکان فعلیتیافتن نسبتهای اثرگذاری و اثرپذیری میان بدنها و پارهبدنها را فراهم میکنند. نسبتهای مولکولی با تحقق خود زنجیرههایی از شدتها را ممکن میسازند؛ و تکرار روابط استراتژیک میتواند برخی از این نسبتها و شدتها را در نمودار میل تثبیت کند.
این تمایز برای فهم بازتولید ماشین اجتماعی تعیینکننده است. ماشین اجتماعی نمودار میل را تولید نمیکند. نمودار در سطح مولکولی شکل میگیرد. اما ماشین، با سازماندهی و تکرار روابط استراتژیک، میتواند برخی نمودارها را متصلب کند؛ یعنی شرایطی ایجاد کند که همان نسبتها بارها و بارها فعلیت یابند و همان زنجیرههای شدت تجربه شوند. به این معنا، بازتولید ماشین اجتماعی یا بازتولید میدانهای کنش، در عین حال، بازتولید عادتوارههای مناسب آنها به شیوهای است که نمودارهای میل را نیز تثبیت میکنند.
از این منظر، ایرانِ کنونی نهفقط جامعهای گرفتار تورم، رانت، تحریم، فساد، بحران تولید یا بحران مشروعیت، بلکه جامعهای است که در آن شیوههای تاریخی سازمانیافتن سرمایه و بقا تحت فشار تغییر میدان قرار گرفتهاند. گرایش سرمایه به داراییهای واقعی یا مجازی، پیوند مستحکمتر سرمایهی اقتصادی و سیاسی، گسترش استراتژیهای بقا، چندشغلی و کار غیررسمی، و حساسیت فزاینده نسبت به امنیت و قابلیت تبدیل سرمایهها، نشانههای همین وضعیتاند.
اما امکان دگرگونی را نباید در وجود «امکانی دیگر» درون هر رابطهی استراتژیک بالفعل جستوجو کرد. رابطهای که برای انباشت سرمایه سازمان یافته است، رابطهای برای انباشت است؛ و رابطهای که برای بقا شکل گرفته، رابطهای برای بقاست. شرایط امکان رهایی را جای دیگری باید جستوجو کرد: در امکان دگرگونی نمودار میل. از آنجا که نمودار میل در سطح مولکولی و در نسبتهای اثرگذاری و اثرپذیری شکل میگیرد، منطقاً ثابت و نهایی نیست. میتوان نسبتهایی دیگر را آزمود و در قالب روابطی دیگر شدتهایی دیگر را تجربه کرد.
از اینجا معنای روابط استراتژیک آزمونگرانه روشن میشود. برای درک این نکته باید به تغییر مسئله یا «زمین بازی» توجه کرد: نه ایجاد روابطی که معیار آن موفقیت در حفظ یا انباشت سرمایه باشد، و نه روابطی که صرفاً امکان بقا را فراهم کند؛ مسئله کشف یا ابداع روابطی است که هدف استراتژیک آنها ساختن سطحی از همسازی باشد؛ سطحی که از ترکیب استراتژیک جریانهای میل پدید میآید تا در آن بتوان نسبتهایی را آزمود که هنوز در نمودار متصلب موجود جای ندارند. البته حتا اگر این آزمون موفق باشد، نتیجه از پیش معلوم نیست. دقیقاً بر همین اساس است که «آزمون» نامیده میشود: نسبت تازه میتواند زنجیرهای تازه از شدتها را ممکن کند و تجربهی آن شدتها میتواند نمودار میل را دگرگون سازد.
این منطق را نباید به دستورالعملی دربارهی اینکه «چه باید کرد؟» تبدیل کرد. هدف این مقاله «نسخهپیچی» و عرضهی «دستور پخت» انقلاب نیست. ادعا محدودتر و در عین حال بنیادیتر است: رهایی را باید بهمثابه مسئلهی امکان دگرگونی نمودارهای میل اندیشید؛ و این دگرگونی فقط از طریق تغییر بازنماییها یا اعلام ارادهای آگاهانه رخ نمیدهد. باید روابطی را آزمود که در آنها نسبتهای دیگری از اثرگذاری و اثرپذیری بتوانند فعلیت یابند و شدتهایی تجربه شوند که در نمودار تثبیتشدهی ماشین اجتماعی جایی ندارند. این «منطق رهایی» است، نه پاسخی به پرسشِ «چه باید کرد؟».
در این معنا، بحران کنونی ایران فقط بحران اقتصادی یا سیاسی نیست. بحرانی است در سازمانیافتگی شیوههای حرکت، در کارآمدی عادتوارههای پیشین و در ظرفیت ماشین برای جذب جریانهای میل در مدارهای موجود. اگر ماشین بتواند این جریانها را دوباره در مدارهای انباشت و بقا ادغام کند، بازتولید ادامه خواهد یافت، حتی اگر شکلهای آن تغییر کرده باشند. اما اگر در کنار این بازآرایی، روابط آزمونگرانهای نیز پدید آیند که بتوانند نمودارهای دیگری را فعلیت بخشند، آنگاه امکان تاریخی دیگری گشوده میشود.
نقطهی تعیینکننده در نهایت نه اعتقاد عاملان دربارهی نظم اجتماعی است و نه صرفاً آنچه ساختار اقتصادی بر آنها تحمیل میکند. باید دید بدنها در چه میدانهایی قرار میگیرند، چه سرمایههایی در اختیار دارند، چه عادتوارههایی آنها را برای چه حرکتهایی آماده میکنند، این حرکتهای استراتژیک چگونه ماشین اجتماعی را بازتولید میکنند، و در همان حال چه نسبتهای اثرگذاری و اثرپذیری در سطح مولکولی از خلال این روابط فعلیت مییابند. اقتصاد سیاسی و اقتصاد لیبیدویی دقیقاً در همین نقطه به یکدیگر میرسند: جایی که حرکت استراتژیک، بدون آنکه به «میل به یک ابژه» فروکاسته شود، با نمودار میل و با شیوهی تجربهی شدتهای زندگی اجتماعی پیوند مییابد.
از این منظر، مسئلهی آیندهی ایران فقط این نیست که کدام سرمایهها افزایش مییابند، کدام طبقات قدرت بیشتری به دست میآورند یا کدام سیاست اقتصادی بر دیگری غلبه میکند. مسئله این است که چه نوع میدانهایی، چه نوع عادتوارههایی و چه نوع روابطی امکان ظهور خواهند یافت؛ و در نتیجه، چه نمودارهایی تثبیت یا دگرگون خواهند شد. تاریخ اکنون، در این سطح، صرفاً تاریخ مبارزه بر سر بازتولید یک ماشین نیست؛ تاریخ کشمکش بر سر امکانهای متفاوت برای رابطهبرقرارکردن، نسبتیافتن و تجربهکردن نیز هست.
پینوشتها:
[1] . در نگارش این مقاله از نتایج تحلیلها و پژوهشهای تجربی اقتصاددانان چپ، از فرهاد نعمانی و سهراب بهداد گرفته تا رامین معتمدنژاد، مهرداد وهابی، پرویز صداقت و محمد مالجو استفاده شده است.
[2] . این بایدها را نباید بایدهای اخلاقی یا «ارزشداورانه» تلقی کرد؛ چراکه بایدهایی برآمده از منطق میدانهای اجتماعی کنشاند.
[3] . برخی از اتونومیستهای ایتالیایی بیثباتسازی کار (precarization) — یعنی بیثباتیِ شغلی، قراردادهای موقت، فقدانِ امنیتِ شغلی — را یکی از استراتژیهایی میدانند که سرمایه برای جبرانِ این ازدستدادنِ کنترلِ مستقیم به کار میگیرد: وقتی نمیتواند نحوهی انجامِ کار را بهطورِ مستقیم دیکته کند، از طریقِ ناامنیِ شغلی و ترسِ از بیکاری، نوعی کنترلِ غیرمستقیم و بیرونی را جایگزین میسازد.
Carlo Vercellone, “The Crisis of the Law of Value and the Becoming-Rent of Profit”, CRISIS IN THE GLOBAL ECONOMY, Edited by Andrea Fumagalli and Sandro Mezzadra, Translated by Jason Francis Mc Gimsey, Semiotext(e) and Ombre Corte, 2010, pp. 85-118.
[4] . این «تجربه بهمنزلهی …» را نباید با تجربهی شدتها خلط کرد. تجربهی شدتها بهارتعاشدرآمدن و «تحریک» بدن با این یا آن شدت خاص است. برای متمایز کردن این دو سنخ از تجربه میتوان اولی را «تجربهی مولار» و دومی را «تجربهی مولکولی» نامید. تجربهی مولار گونهای «بازنمایی» است، اما تجربهی مولکولی گونهای «شدن» است.
